تبلیغات
شهید نــــــــویس - صد خاطره از حاج احمد متوسلیان (قسمت دوم)
  • صد خاطره از حاج احمد متوسلیان (قسمت دوم)

    نویسنده: محمدحسین مومنی | سه شنبه 17 دی 1392 ساعت 02:56 ب.ظ

    26)حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسید«چی شده؟» یک نفر آمد جلو و گفت«هرچی به‌ش گفتیم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهین کرد،من هم زدم توی صورتش.»
    حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.
    ـ کجای اسلام داریم که می‌تونید اسیر رو بزنید؟!اگه به امام توهین کرد،یه بحث دیگه‌س.تو حق نداشتی بزنیش.
    27)آخرین نفری که از عملیات برمی‌گشت خودش بود.یک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگین.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
    گفتیم«اگه شهید می‌شدی…؟»
    گفت«این بیت المال بود.»
    28)هر روز توی مریوان،همه را راه می‌انداخت؛هرکس با سلاح سازمانی خودش. از کوه می‌رفتیم بالا. بعد باید از آن بالا روی برف ها سر می‌خوردیم پایین.
    این آموزشمان بود. پایین که می‌رسیدیم، خرما گرفته بود دستش،به تک تک بچه ها تعارف می‌کرد. خسته نباشید می‌گفت.
    خرما تعارفم کرد.گفتم«مرسی.»
    گفت«چی گفتی؟»
    ـ گفتم مرسی.
    ظرف خرما را داد دست یکی دیگر.گفت«بخیز.»
    هفت ـ هشت متر سینه خیز برد.
    گفت«آخرین دفعه‌ت باشه که این کلمه رو می‌گی.»
    29) آمبولانس دستم بود.با چند نفر دیگر آمدند بالا. چند متر جلوتر،یک تیر زد. همه‌ی بچه¬ها پریدند پایین به جز من.
    داد زد«چرا نپریدی؟»
    ـ چرا بپرم؟
    تیر زد.گفت«برو پایین.»
    بعد گفت«همه بیایید بالا.»
    گفت«مرد حسابی،مگه تو پاسدار نیستی؟»
    ـ چرا.
    ـ مگه توی آموزش به‌ت نگفته‌ن اگه جایی صدای تیر شنیدید،فکر کنید کمین خورده‌ید؟
    ـ چرا
    ـ پس چرا نپریدی؟
    30) صبح زود جلوی چادر فرمان دهی می‌ایستادند؛ مثل نماز صبح. انگار که نباید قضا می‌شد.
    یک بار از یکیشان پرسیدم«منتظر چی هستی؟»
    گفت«منتظر سیلی.حاج احمد بیاد،سهمیه‌ی امروزمون رو بزنه و ما بریم دنبال کارمون.»
    هر روز می‌آمدند.
    31) عملیات آزادسازی جاده‌ی پاوه بود. قبلاَ تعریفش را از بچه ها شنیده بودم. یکی گفت«اگه تونستی بگی کدوم حاجیه.»
    یکی را دیدم وسط جمعیت کلاه خود گذاشته بود؛ منظم و مرتب و گترکرده.گفتم«احتمالاَ اینه.»
    گفت«آره.»
    32)زخمی شده بود.پایش را گچ گرفته بودند و توی بیمارستان مریوان بستری بود.بچه ها لباس‌هایش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس های آن ها را بشوید. گفتم«برادر احمد،پاتون رو تازه گچ گرفته‌ن.اگه گچ خیس بشه، پاتون عفونت می‌کنه.»
    گفت«هیچی نمی‌شه.»
    رفت توی حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشید. گفتیم الآن تمام گچ نم برداشته و باید عوضش کرد.
    اما یک قطره آب هم روی گچ نریخته بود.
    می‌گفت«مال بیت المال بود،مواظب بودم خیس نشه.»
    33) توی مریوان،ارتفاع کانی میران،یک سنگر داشتیم،توش ده ـ دوازده نفر خوابیده ‌بودیم. جا نبود. شب که شد،پتو برداشت، رفت بیرون خوابید.
    34) یک بار رفتیم یکی از پاسگاه های مسیر مریوان.توی ایست بازرسی هیچ کس نبود.
    هرچه سروصدا کردیم،کسی پیدایش نشد. رفتم سنگر فرمان دهیشان. فرمان ده آمد بیرون، با زیرپوش و شلوار زیر. تا آمدم بگویم«حاج احمد داره می‌‌آد.»خودش رسید.یک سیلی زد توی گوشش و بعد سینه خیز و کلاغ پر.
    برگشتنی سر راه،همان جا،پیاده شد.
    دست طرف را گرفت کشید کناری.
    گوش ایستادم.
    ـ من اگه زدم تو گوشت،تو ببخش.اون دنیا جلوی ما رو نگیر.
    35)توی مریوان،خانم ها را به مسجد راه نمی‌دادند. متوسلیان به خانم ها می‌گفت«برید طبقه دوم. اگر اومدن دنبالتون، از اون جا بپرید پایین.»
    توقع داشت چریک باشند.
    36) کومله ها بیمارستان را محاصره کرده بودند. هر لحظه ممکن بود بیایند تو. احمد از پشت بی سیم پرسید«چند نفر هستید؟»
    مسئول گروه گفت«چندتا از خواهرا این جا هستن.»
    یک لحظه صدایی نیامد.بعد احمد گفت«به‌شون بگو یه نارنجک دستشون باشه.اگه ما موفق نشدیم، تو اتاق منفجرش کنن.»
    ناامید،نارنجک را توی دستم فشار دادم.
    حاج احمد مضطرب از پشت بی سیم پرسید«شما حالتون خوبه؟ما داریم می‌آییم. لازم نیست کاری کنید.مفهومه؟»
    37) اول جلسه من اسم شهدای عملیات را می‌خواندم.حاجی گریه می‌کرد.
    وسط جلسه رو کرد به بروجردی و گفت«شما وظیقه‌تون بود. اگه این امکاناتو رسونده بودین، ما این همه شهید نمی‌دادیم.»
    بحث شروع شد. بقیه هم شروع کردند به دادوقال، همه‌اش هم سر بروجردی،که یک دفعه بروجردی برگشت و گفت«بابا،آخه من فرمان ده شماهام.»
    ساکت شدیم.حاج احمد بلند شد،دست انداخت گردنش.»
    38)عصبانی گفت«نگه دار ببینم این کیه.»
    پیاده شد و رفت طرف مرد کرد. هیکلش دوبرابر حاجی بود. داشت با سبیل کلفتش بازی می‌کرد.
    ـ ببینم،تو کی هستی؟کارت چیه؟
    ـ من؟کومله‌م.
    چنان سیلی محکمی به‌ش زد که نقش زمین شد.بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت«ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.»
    39) شایعه کرده بودند احمد منافق است. وقتی به‌ش می‌گفتی،می‌خندید. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.می‌گفت«تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟»بالاخره رفت.
    وقتی برگشت،از خوش حالی روی پا بند نمی‌شد.نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.
    ـ باورم نمی‌شد برم خدمت امام.امام پرسیدند احمد،به شما می‌گویند منافق هستی؟گفتم بله،این حرف ها رو می‌زنن.سرم را انداختم پایین. اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست.
    راه می‌رفت و می‌گفت«از امام تأییدیه گرفتم.»
    40) یه راهی بود،راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا.
    آن بالا گفت«می‌خوام برای این جا تله اسکی بزنم.»
    گفتم«من هستم،حاجی.»
    گفت«یعنی با گردانت برنمی‌گردی؟»گفتم«نه.»
    پیشانیم را بوسید.
    41) دوباره نگاه کردم؛یک جوان لاغر اندام سبزه رو پشت بی سیم.
    پرسیدم«حاج احمد رو می‌خوام.همینه؟»
    ـ آره دیگه.
    خیلی هم شبیه رستم نبود.
    42) رفتم پشت رل.کنارم نشست و گفت«راه بیفت.» جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.هنوز برایم تازگی داشت.متوجه نگاه های من نبود.
    43) ـ شما برادرا باید حسابی حواستون به اطراف باشه. دائماَ چپ و راستو چک کنید. الکی خودتونو به کشتن ندید.
    وقت عملیات که می‌شد،خودش جلوتر از همه بود. وقتی با او می‌رفتی، می‌دانستی که اگر یک پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست.
    وقتی هم که عملیات تمام می‌شد، هرچه می‌گفتی«حاجی،دیگه بریم.»نمی‌آمد. همه‌ی گوشه‌کنار را سر می‌زد که مبادا کسی جامانده باشد. وقتی مطمئن می‌شد، می‌رفت آخر ستون با بچه ها برمی‌گشت.
    44) حاجی داشت گریه می‌کرد. از یکی پرسیدم«چی شده؟» گفت«یه نفر بالای کوه دستش ترکش خورده بود.نتونستن اون بالا کاری بکنن.دستش قطع شد.»
    بی صدا اشک می ریخت.
    45) کنار جاده،یک بسیجی ایستاده بود و دست تکان می‌داد. حاجی اشاره کرد راننده بایستد. در را باز کرد،طرف را نشاند جای خودش، خودش رفت عقب.
    46) بالای کوه آب نبود،می‌رفتند پایین کوه،برف های آب شده را می‌آوردند بالا.
    رسیده بودیم بالای قله؛ بعد از سه ساعت کوه پیمایی. با این که کلی توی راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم.
    حاجی قبل از ما آن جا بود. علی ـ مسئول قله ـ برایمان شربت آورد. همه برداشتیم غیر از حاجی.
    ـ چرا نمی‌خوری،حاجی؟
    ـ ما می‌ریم پایین،آب هست.شما زحمت کشیده‌ین؛این آب ذخیره‌ی شماست.
    47) رفته بودم با احمد شناسایی. یکی با ما بود؛ برگشت گفت«راجع به شما یه چیزایی می‌گن.حسین و رضا می‌گن شما دیگه شهرنشین شده‌ین،پادگان پیداتون نمی‌شه.»
    دیدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسید«حسین اینو گفته؟»
    رسیدیم پادگان.توی راه هیچ چیز نگفت.چند دقیقه یک بار دستش را می‌برد پشت سرش،می‌گفت «لااله‌الاالله. لعنت بر شیطون.»
    حسین و رضا توی پادگان نبودند.همین که رسیدند،خواستشان.سه تایی رفتند توی یک اتاق.در را که باز کردیم،هرسه گریه می‌کردند.
    48)سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجایش درجا می‌زد. ته تفنگ می‌خورد زمین و قرچ قرچ صدا می‌داد.
    ماشین تویوتا جلوتر ایستاد. احمد پیدا شد.
    ـ تو مثلاَ نگهبانی این جا؟این چه وضعشه؟یکی باید مراقب خودت باشه. می‌دونی این جاده چقدر خطرناکه؟
    دست هایش را توی هوا تکان می‌داد.مثل طلب کارها حرف می‌زد و می‌آمد جلو.
    ـ ببینم تفنگتو.
    تفنگ را از دست پسر بیرون کشید.
    ـ چرا تمیزش نکرده‌ای؟این تفنگه یا لوله بخاری!
    پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زیر گریه.
    ـ تو چه‌طور جرئت می‌کنی به من امرونهی کنی! می‌دونی من کی‌ام؟ من نیروی برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو می‌رسه.
    بعد هم رویش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودی می‌تونستی توی این سرما نگه بانی بدی؟»
    احمد شانه هایش را گرفت و محکم بغلش کرد.بی صدا اشک می‌ریخت و می‌گفت«تو رو خدا منو ببخش»
    پسر تقلا می‌کرد شانه هایش را از دست های او بیرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمی احمد. کلاه افتاد.شناختش.
    سرش را گذاشت روی شانه‌اش و سیر گریه کرد.
    49) مردم از صبح جلوی در نشسته بودند.بغض گلوی همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مریوان بروند. مردم التماس می‌کردند می‌خواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هایشان را می‌گرفت، بغلشان می‌کرد و می‌گذاشت سیر گریه کنند.
    چشم های خودش هم سرخ و خیس بود.
    رفت بین مردم و گفت«شما خواهر و برادرای من هستید.من هرجا برم به یادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم همیشه کنارتون باشم. ولی همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره یه جای دیگه. دست من نیست. وظیفه‌س.باید برم.»
    50) همه دور هم نشسته بودیم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی،ها؟»
    احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت«ای… تو همین مایه ها.»
    از مکه که برگشته بود،آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود«تقدیم به فرمان ده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان.»


    برچسب ها: شهادت ، عشق به خدا ، صراط مستقیم ، ولایت ، عبادت ، شهید نویس ،
    آخرین ویرایش: سه شنبه 17 دی 1392 03:04 ب.ظ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    قالب وبلاگ